هواخوری سبحان جون
سلام مهربونم ، سلام شیرین زبونم ، سلام دردت به جونم ناز دونه مامانی این روزا کلی واسه خودت کیف میکنی . چند روزه که بابایی درگیر امتحاناتش بود و چون نمی تونست طبق قرار همیشگی شما رو ببره پارک بنده قبول زحمت کردم و شما رو گذاشتم تو کالسکه و رفتیم هواخوری تو محوطه مجتمع و شما کلی ذوق میکردی و کلی دوست پیدا کردی واسه خودت . این داستان چهار روز پشت سر هم صبح و بعد از ظهر تکرار شد به طوریکه شما شرطی شدی و صبح که از خواب بیدار میشی میای بغل من و به در اشاره میکنی و با خونه بای بای میکنی که یعنی بریم بیرون!!! اما بلاخره امروز بابایی امتحانش رو داد و تموم شد و قراره بعدازظهر با بساط چای بریم پارک که حال و هوامون بعد از چند روز خونه نش...
نویسنده :
مامان سمیرا
15:32




